امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
جریان شفای ابو راجح حمامی!
#1
مرجان صغیر، حاکم ناصبی روی تخت سلطنتش نشسته بود و صدای قاه قاهش سرا را پر کرده بود. جنون هر لحظه، بیشتر و بیشتر حاکم را فرا می گرفت و خرده فرمایشاتش بیشتر می شد.

امام زمان

ابو راجح حمامی، این بار هم به خاطر حب اهل بیت(علیهم السلام) و بیزاری از دشمنان آنان، دستگیر شده بود. حاکم، هوار می زد و به جلاد می گفت: هلاکش کن، آنقدر شلاقش بزن تا طرفداری از خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله) از ذهنش برود، کاری کن تا همین جا جان از تنش درآید.

نامسلمان ها، آنقدر شکنجه اش کرده بودند که دیگر حتی نای فریاد زدن هم برایش نمانده بود. حاکم دلش طاقت نیاورد و از تختش پایین آمد، شلاق را از دست جلاد گرفت و محکم بر صورت ابوراجح زد، در همان لحظه تمام دندان های او در دهانش ریخت.

بعد هم به جلاد دستور داد تا بینی ابوراجح را سوراخ کند و ریسمانى از مو از آن رد کردند و آن ریسمان را به ریسمان دیگری وصل کردند و او را در کوچه های حله گرداندند.

بعد هم اوج خباثت حاکم گل کرد و دستور قتلش را صادر كرد.

اطرافیان حاکم گفتند: او پیرمردى بیش نـیـست و آن قدر جراحت دیده كه همان جراحتها او را از پاى در مى آورد و احتیاج به اعدام ندارد, به همین خاطر هم خودتان را مسئول خون او نكنید.

ابو راجح حمامی، این بار هم به خاطر حب اهل بیت(علیهم السلام) و بیزاری از دشمنان آنان، دستگیر شده بود. حاکم، هوار می زد و به جلاد می گفت: هلاکش کن، آنقدر شلاقش بزن تا طرفداری از خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله) از ذهنش برود، کاری کن تا همین جا جان از تنش درآید

خانواده ابوراجح حمامی بی آنکه امیدی به زنده ماندنش داشته باشند، در حالی که او نقش زمین شده بود، به خانه بردندش.

صبح روز بعد، مردم کوچه و بازار که خبر شکنجه ی ابوراجح را شنیده بودند، برای عیادت به سراغش رفتند. اما این بار خبری عجیب تر، هر کوی و برزن را پر کرد. مرد بی آنکه کوچکترین خراشی بر بدنش باشد، صحیح و سالم ایستاده بود و مشغول نماز خواندن بود.

وقتی جریان را از او پرسیدند، گفت: مـن بـه حالى رسیدم كه مرگ را به چشم دیدم. زمانى برایم نمانده بود كه از خدا چیزى بـخـواهـم، لـذا در دلم مشغول مناجات با خدای خود شدم و به مولایم حضرت صاحب الزمان (عج) استغاثه كردم .ناگاه دیدم حضرت مهدی(عج) دست شریف خود را به روى من كشیدند و فرمودند: از خانه خارج شو و براى زن و بچه ات كار كن، چون حق تعالى به تو عافیت مرحمت كرده است .

پس چشمانم را باز کردم و خود را این طور جوان و سرحال دیدم.

خبر صحت ابوراجح به گوش حاکم رسید. او که باورش نمی شد، مامورانش را فرستاد تا ابوراجح را به دربار بیاورند. حاکم مرد را که دید، ترس تمام وجودش را گرفته و تنش به لرزه افتاده بود.

قبل از این اتفاق، حاکم ناصبی که همیشه پشت به قبله و مقام حضرت مهدی(عج) در حله می نشست، جایگاهش را عوض کرد و تختش را رو به قبله و آن مقام قرار داد و از ترس، با شیعیان با مدارای بیشتری برخورد می کرد.
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
آخرین موضوع‌ها
گناهی که با سرعت 120 از ک...
انجمن:
آخرین ارسال توسط: mithra
۱۳۹۸/۰۳/۳۱
» پاسخ: 1
» بازدید: 1767
یک روز خانواده مهدوی باید...
انجمن:
آخرین ارسال توسط: farokhi
۱۳۹۸/۰۳/۲۴
» پاسخ: 60
» بازدید: 62160
اصول تربیت فرزندان مهدوی
انجمن:
آخرین ارسال توسط: farokhi
۱۳۹۸/۰۳/۲۲
» پاسخ: 1
» بازدید: 145
امام زمان در وصیت نامه شه...
انجمن:
آخرین ارسال توسط: yaldaa60
۱۳۹۸/۰۳/۲۰
» پاسخ: 47
» بازدید: 33025
نماز ستون دین
انجمن:
آخرین ارسال توسط: avcarta
۱۳۹۸/۰۳/۰۲
» پاسخ: 10
» بازدید: 9171
بازی و سرگرمی کودک
انجمن:
آخرین ارسال توسط: rahro96
۱۳۹۷/۱۰/۰۸
» پاسخ: 0
» بازدید: 305
تربیت کودک
انجمن:
آخرین ارسال توسط: rahro96
۱۳۹۷/۱۰/۰۵
» پاسخ: 0
» بازدید: 311
بهداشت کودک
انجمن:
آخرین ارسال توسط: rahro96
۱۳۹۷/۱۰/۰۵
» پاسخ: 0
» بازدید: 309
در محضر بزرگان ...
انجمن:
آخرین ارسال توسط: mahdiforum
۱۳۹۷/۰۹/۱۵
» پاسخ: 20
» بازدید: 15986
شب قدر وفاطمه(س)
انجمن:
آخرین ارسال توسط: hoseinimohammadi
۱۳۹۷/۰۸/۲۰
» پاسخ: 1
» بازدید: 1340