امتیاز موضوع:
  • 6 رأی - میانگین امتیازات: 4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
لطایف و ظرایف
#1
اسم مناسب

یکی از خلفای عباسی که بسیار ظالم و ستمگر بود به یکی از ندیمان خویش گفت:برای من لقبی پیدا کن که پسوند آن اسم اللّه باشد، مثل اَلْمُعتَصم بِاللّه، آن ندیم پس از لحظه ای گفت: هیچ لقبی برای تو مناسب*تر از «نعوذُ باللّه» نیست![تصویر:  loudlaff.gif]


[تصویر:  yasgroup-ir-milade-emam-zaman-18.gif]
[تصویر:  12917575282.gif]
پاسخ
#2
در مقام وعظ

کشیش در مقام وعظ، برای مریدان خود اوصاف بهشت را می گفت و ابداُ از جهنم دم نمی زد، تا اینکه روزی یکی از حاضران گفت: شما همیشه برای مردم بهشت را شرح می دهید، آخر یک روز هم از جهنم بگویید! کشیش گفت: اما جهنم را تمام شما می روید و تماشا می کنید و از خصوصیات آن مطلع می شوید، ولی بهشت را که نخواهید دید برایتان شرح می دهم تا اگر آن را ندیدید دست کم وصفش را شنیده باشید.

[تصویر:  4chsmu1.gif][تصویر:  4chsmu1.gif][تصویر:  4chsmu1.gif]
پاسخ
#3
نزول آیه به ضرب چماق[تصویر:  5.gif]

سه نفر مسجدی ساختند. یکی محمد نام داشت و دیگری ابراهیم و سومی،موسی پس از آن، امام جماعتی را برای مسجدشان معین کردند. شبی امام جماعت در نماز مغرب سوره اعلی را خواند تا به این آیه رسید: صحف ابراهیم و موسی}؛ در کتب ابراهیم و موسی. آنکه محمد نام داشت، اسم خود را نشنید و با خود گفت:حتما رفقای من پولی به امام داده اند، که نامشان را در نماز می برد. به ناچار کیسه پولی را برای امام جماعت آورد و التماس دعا خواست، امام مقصودش را ندانست. آن مرد بار دیگر پولی به امام داد،باز تفاوتی حاصل نشد. دفعه آخر بر در مسجد ایستاد، وقتی محل خلوت شد،چماقی بر فرق امام جماعت زد،سر امام شکست؛ امام پرسید: چرا چنین می کنی؟ گفت: من مبلغی خرج کردم و مسجد ساختم و مبلغی هم به تو دادم؛ ولی تو تنها اسم رفقای مرا می بری و نامی از من به میان نمی آوری. امام گفت: ناراحت نباش، این دفعه اسم تو را هم می برم. امام چون بار دیگر به مسجد آمد و مشغول نماز شد،این آیه را چنین خواند: {صحف محمد و ابراهیم و موسی} مامومین گفتند: آیه چنین نیست گفت:راست می گویید؛لکن این آیه دیشب بر ضرب چماق نازل شده است،
[تصویر:  12917575282.gif]
پاسخ
#4
قاف ، قوف ، قیف

دو نفر با یک دیگر رفیق بودند؛ یکی از آن دو ، فضل و کمالش بیشتر بود و دیگری بهره چندانی از کمال نداشت. از بس که رفیق بی کمال بالای منبر سخنان غلط می گفت،روزی رفیق با کمال گفت: هر وقت بالای منبر سخن بی قاعده و غلط گفتی ، من سرفه می کنم تا سخنت را اصلاح کنی. تا اینکه روزی رفیق بی کمال بر بالای منبر رفت تا سوره قاف را تفسیرکند؛لذا گفت: “قاف” از قضا رفیقش بی اختیار سرفه کرد . رفیق منبریش به خیال آنکه آیه را غلط تلفظ نموده ،گفت:”قوف”. این بار رفیقش عمدا سرفه کرد تا اشتباهش را به او بفهماند . رفیق منبری گفت:”قیف”. دوستش بار دیگر سرفه کرد. رفیق منبری گفت:سرفه و مرگ ،خلاصه یا “قاف” یا “قوف” یا “قیف”[تصویر:  gigglesmile.gif]
[تصویر:  25r30wi.gif]
[تصویر:  12917575282.gif]
پاسخ
#5
وقت رسیدن مرگ

نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش …

مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت …

مرده یه کم آشفته شد [تصویر:  jawsmiley.gif]و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعدا …

مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست.طبق لیست من الان نوبت توئه

مرده گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر …

مرگ قبول کرد و مرده رفت شربت بیاره…[تصویر:  mornincoffee.gif]

توی شربت ۲ تا قرص خواب خیلی قوی ریخت …

مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت…

مرده وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد نوشت آخر لیست

و منتظر شد تا مرگ بیدار شه …
مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت !

بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم !

نتیجه اخلاقی

سر هرکسی رو میشه کلاه گذاشت… الا سر مرگ….

سر مرگ رو تابحال هیچ کس نتونسته کلاه بگذاره… بیاییم با زنده ها هم …

منصفانه رفتار کنیم تا به وقت رسیدن مرگ هم منصفانه بپذیریم

که وقت رفتمونه و بی جهت تلاش مذبوحانه نکنیم !
پاسخ
#6
نوشته های جالبی بودند.
پاسخ
#7
باسپاس همه لطایفی زیبابودند.
پاسخ
#8
[تصویر:  images?q=tbn:ANd9GcSuYWfMF4rdHM0S2DoSia6...wUPfCcCOMg][[تصویر:  images?q=tbn:ANd9GcTWueYGnmpjiTJw0jEfYga...XjH7ApDqug]


روزی مردی زیر سایه‌ی درخت گردویی نشست تا خستگی در کند در کند

این موقع چشمش به کدو تنبل‌هایی که آن طرف سبز شده بودند افتاد

و

گفت: خدایا! همه‌ی کارهایت عجیب و غریب است! کدوی به این

بزرگی را روی بوته‌ای به این کوچکی می‌رویانی و گردوهای به این

کوچکی را روی درخت به این بزرگی!

همین که حرفش تمام شد گردویی از درخت به ضرب بر سرش افتاد.

مرد بلافاصله از جا جست و به آسمان نظر انداخت و گفت: خدایا

خطایم را ببخش! دیگر در کارت دخالت نمی‌کنم چون هیچ معلوم نبود


اگر روی این درخت به جای گردو، کدو تنبل رویانده بودی الان چه


بلایی به سر من آمده بود !!!
پاسخ
#9
دزد بدبخت:

دزدی در شبی تاریک از کوچه ای می گذشت
[تصویر:  images?q=tbn:ANd9GcTbhH6k97p-D1KgVLyNQNy...yOgZbNhgga]
.کم کم به ته کوچه رسید. جلو دیوار خانه ای ایستاد و به دور و برش نگاهی انداخت ، هیچ کس را ندید. سپس با چابکی از دیوار بالا رفت و چند لحظه بر سر دیوار نشست و توی خانه را نگاه کرد.حیاط خانه خلوت و تاریک بود . دزد خوشحال شد و توی حیاط پرید.کمی اطراف حیاط گشت اما چیزی برای دزدیدن ندید،
بعد از پله ها بالا رفت و وارد
[تصویر:  images?q=tbn:ANd9GcQ9uo3AIDqVM3g5WYUomZf...hdszbuHLow]
اتاق شد.لحظه ای ایستاد تا چشمانش به تاریکی عادت کرد ،
ناگهان مردی را دید که در کنار اتاق خوابیده بود.

[تصویر:  images?q=tbn:ANd9GcRHDLg9y5z3mPMMnMksYNy...zPATRNtk4D]
دزد نگاهی به گوشه و کنار اتاق انداخت . می خواست هر طور شده چیزی برای دزدیدن پیدا کند.اما هر چه نگاه کرد چیزی ندید. دیگر داشت نا امید می شد که صاحب خانه توی رختخوابش غلتی زد و با صدای خواب آلود گفت:
ای دزد بد بخت، من در روز روشن در خانه چیزی پیدا نمی کنم حالا تو در شب تاریک می خواهی چیزی پیدا کنی؟!
[تصویر:  images?q=tbn:ANd9GcRNwxvqHLLDDYf10IGbykN...4DqjV_Ee2f]
پاسخ
#10
باور کن زن شیطان را درس می دهد!




زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟ میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را طلاق دهد ؟

شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است

پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد

پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد

سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن

زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت :
چند متری از این پارچه ی زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به دوست اش هدیه دهد پس خیاط پارچه را به زن داد.

سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز کرد وآن زن به او گفت : اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم برای ادای نماز ، و زن خیاط گفت :بفرمایید،خوش آمدید
و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد و هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فورا داستان آن زن و دوست ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد

سپس شیطان گفت : اکنون من به حیله و مکر زنان اعتراف می کنم
و آن زن گفت :کمی صبر کن
نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟؟؟!!!
شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟؟؟

آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت

همان پارچه ی زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم برای اینکه دیروز رفتم به خانه ی یک زنی محترم برای ادای نمازو آن پارچه را آنجا فراموش کردم و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم و اینجا مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به خانه اش.

و الان شیطان در بیمارستان روانی به سر میبرد!!
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان
آخرین موضوع‌ها
اولین بانوی منتظر
انجمن:
آخرین ارسال توسط: 2003174389
۱۴۰۰/۰۵/۰۱
» پاسخ: 1
» بازدید: 1282
امام خامنه ای و ازدواج
انجمن:
آخرین ارسال توسط: khonehman
۱۴۰۰/۰۳/۲۰
» پاسخ: 3
» بازدید: 2719
اشعار زيباي سيد حميد رضا ...
انجمن:
آخرین ارسال توسط: nargesesabz
۱۴۰۰/۰۳/۰۲
» پاسخ: 8
» بازدید: 38198
لطایف و ظرایف
انجمن:
آخرین ارسال توسط: nargesesabz
۱۴۰۰/۰۳/۰۲
» پاسخ: 22
» بازدید: 25151
ذکرهای شگفت عارفان
انجمن:
آخرین ارسال توسط: melika133
۱۴۰۰/۰۲/۳۰
» پاسخ: 30
» بازدید: 38274
یک روز خانواده مهدوی باید...
انجمن:
آخرین ارسال توسط: melika133
۱۴۰۰/۰۲/۳۰
» پاسخ: 62
» بازدید: 81122
هشتم شوال سند مظلومیت شیع...
انجمن:
آخرین ارسال توسط: melika133
۱۴۰۰/۰۲/۳۰
» پاسخ: 8
» بازدید: 10629
تلنگر اخلاقی
انجمن:
آخرین ارسال توسط: karbala133
۱۴۰۰/۰۲/۲۸
» پاسخ: 52
» بازدید: 63882
چند توصیه از حضرت آیت الل...
انجمن:
آخرین ارسال توسط: karbala133
۱۴۰۰/۰۲/۲۸
» پاسخ: 3
» بازدید: 4841
عدم دریافت کد امنیتی
انجمن:
آخرین ارسال توسط: rotapakhsh
۱۳۹۹/۱۰/۰۶
» پاسخ: 1
» بازدید: 2918